چند روز پیش که همه دور هم بودیم  و می خواستیم مهمون های عزیزمون رو به سمت مشهد بدرقه کنیم .... هر کسی پیشنهاد می داد که چی بردارن و چیکار کنن و کجا برن...

من هم که همیشه کلی از خودم مایه میذارم و فسفر خرج ماجرا می کنم رفتم و از توی آشپزخونه یه هندونه ی خیلی بزرگ رو با زحمت بغل کردم و آوردم و با خیال راحت گذاشتمش نزدیک چمدون مسافرهامون.... تا رویم رو برگردوندم دیدم همه ساکت شدن و دارن با تعجب من رو نیگا می کنن.

من هم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده..... راهم رو کج کردم و رفتم یه گوشه سر کار و زندگی خودم که یهو همه خونواده با هم شروع کردن به اعتراض و سوال راجع به این کار بی فکرانه من!!!

من هم در کمال خونسردی و آرامش توضیح دادم که این هندونه برای توی راهه.... آخه ما هم پارسال که با ولوو مسافرت می کردیم یه هندونه گرد و بزرگ با خودمون برده بودیم که شب تا صبح خواب ما رو حروم کرد

شما که نمی دونین..... پارسال قرار بود به یک مسافرت طولانی مدت برویم ولی دقیقا یکی - دو ساعت قبل از مسافرت بابایم از راه رسید و از اون کارهای خارق العاده اش رو انجام داد.... حدود بیست تا هندونه درشت از پشت ماشین پیاده کرد و ریخت توی پارکینگ.... اون موقع چشمای من و مامانم داشت از شدت تعجب از حدقه در می اومد وقدرت تکلم نداشتیم.... و بابا مرتب هر یه هندونه ای که می گذاشت زمین یه بار می پرسید:‌چرا وایسادین؟ بیاین کمک.....

القصه.... من هم که دلم برای این هندونه ها تنگ می شد باز فسفر سوززوندم و گفتم که یک دو تاشون رو برای توی راه می بریم.... بقیه با خدا.... میگیم همسایه ها روز ی یکی ببرن

پارسال این عقیده با اکثریت آرا به تصویب رسید و یکی از این هندونه های درشت آبدار همسفر ماشد. من هم برای اینکه به هندونه ی خوبم بد نگذره.... با خودم آوردمش توی ولوو (بگذریم اینقد بزرگ بود که تو چمدون ها جاش نبود)

جاده ای که ما می رفتیم روی کوه بود و جون می داد واسه فوتبال با هندونه کف اتوبوس البته توی طول روز اصلا نگران کننده نبود ولی شب که شد.... چشمتون روز بد نبینه.... مرتب هندونه روی زمین قل می خورد و من باید می رفتم می آوردمش

تا چشمام رو می بستم یهو می دیدم یکی داره داد می زنه:‌این هندونه مال کیه؟‌ بیاین ببرینش ... و من با عجله و خجالتزده می رفتم و هندونه رو می آوردم ... خیلی دلم می خواست وسط اتوبوس یه سجده شکر بکنم که همه جا تاریکه و کسی منو نمی بینه....

آخر به این نتیجه رسیده بودم که هندونه رو کف اتوبوی بذارم و با پاهام نگهش دارم.... اما تا یه کم چشمام سنگین می شد صدای رانده بلند می شد که بابا بیا این هندونه ات رو ببر.... حالا تا می خاستم برم جلو..... سر اتوبوس روی کوه بالا رفته بود و یکی از آخر اتوبوس داد می زد که این هندونه ی کیه؟

یه بار هم که لطف کردم هندونه رو گذاشتم بالای سر مامانم تو محفظه بار.... با اولین تکون ماشین... تالاپی افتاد توی دومن مامانم و ما از خنده غش و ریسه رفتیم

مامان اینقدر از دست هندونه و این راه طولانی خسته شده بود که یه بار پیشنهاد داد که هندونه رو از پنجره پرت کنیم بیرون و با خیال راحت بخوابیم... من هم از ذوقم به سرعت رفتم طرف پنجره ها .... ولی  از بخت بد هیچ کدوم از شیشه های ولوو که باز نمیشه!!!

تا صبح گیر و کش هندونه ای داشتیم.... صبح که شد هندونه ی نازنینم را برش میزدم که یهو دیدم همه اهل اتوبوس دورم را گرفته اند....

خدا رو شکر به هر کس یه برش رسید و هیچ کی از این هندونه مسافر بی نصیب نموند...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()