دیگه کاملا مستاصل شده بودم، هرچی بیشتر به جملات زیبا و گیرا و به قولی رمانتیک فکر می کردم، کمتر به نتیجه می رسیدم. البته با تمام وجود قبول دارم که قشنگ و جذاب نوشتن علاوه بر استعداد و خلاقیت و انبوهی از مهارت های اکتسابی به یه روح و مهمتر از اون، روحیه ی مناسب حال نیاز داره ....

از گوشه ی چشم دیدم که سعید رفت طرف اتاقش، می دونستم که میره استراحت کنه، با حفظ خونسردی و بدون جلب توجه، خزیدم توی اتاقش، وقتی روی زمین کنار تختش نشستم تازه متوجه شد و چشماش رو باز کرد . قبل از اینکه به حضورم اعتراض کنه ، دستم رو گذاشتم زیر چونه ام و به حالت ناراحتی لب ورچیدم، زل زدم تو چشمای خان داداشم و مظلومانه نیگاش کردم (نکته آموزشی : این این تیریپ گردن کج کردن برای بدست آوردن دل خان داداش های رقیق القلب و رمانتیک و احساساتی کاملا موثر است.... برای سایر خان داداش ها نسخ دیگری توصیه می شود..!!!)

بدون اینکه تکون بخوره با لحن مهربونی گفت: دیگه آبجی ام چه اشه؟

تو دلم قند آب کردن ... آخ جون ... کلکم گرفت ...

بدون اینکه به صحنه صدمه بزنم ناله ای کردم و گفتم: هرکار می کنم نمیتونم متن های رمانتیک بنویسم ... اصلا نوشته هام قشنگ نمیشن، فقط دارم کاغذ سیاه می کنم .... جمله بندی هام مفت نمی ارزن............ من اصلا رمانتیک که نیستم هیچی ... در عوض تا دلت بخواد بزن بترکونم .

و بعد با حالتی که بتونه عمق استیصالم رو نشون بده التماس کردم: به نظرت چیکار کنم داداشی؟

برق شیطنت رو تو چشمای خان داداش دیدم، الان بهترین موقع بود که لج منو در آره.... سعید شیطنت بچه گونه اش رو تا حالا حفظ کرده و همین موضوع این بشر رو دوستداشتنی تر می کنه ....

داداشی قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت: کاری نمی تونی بکنی چون تو کلا خشک و خشنی. تو هیچ وقت نمی تونی رمانتیک باشی چون هیچ وقت غروب تماشا نمی کنی !!!! تو فقط برای اینکه بزنی احساسات مردم رو بترکونی خوبی، چه جوری می خواهی لطیف باشی؟ با کتاب خوندن که احساسات آدم تقویت نمیشه ... باید به خیلی چیزها تو زندگی ات بها بدی .... تو که اصلا احساس نداری که بتونی خوب بنویسی....

حتی یکی از این جمله ها هم برای اینکه بغض من بترکه کافی بود. سرم رو گذاشتم روی تختش و عمدا برای اینکه هم شیطنتی کرده باشم و هم به لوسترین شیوه به حرفاش اعتراض کنم عین بچه ها صدای گریه های الکی ام رو بلند کردم.

وای خدایا .... دادش واقعا ناراحت شد چون داد کشید:

نه ............... سعید، تو باز دهن گشادت رو زیادی باز کردی؟

و بعد با لحن آرومی ادامه داد:

نه آبجی منظورم این نبودکه ..... تو بهتر از هر کسی می تونی .....

اما دیگه لازم نبود ادامه بده چون من باز هم تونسته بودم به اوج احساسم برسم و تو شور گریه هام کلی بخندم ....

باز هم با هم خندیدیم .... عین بچگی ها .... اصلا کی میگه باید بزرگ شد؟ گاهی میشه واسه دل خودمون بچه باشیم .... با همون لجاجت ها و همون لطافت ها

خدایا این روز های قشنگ و شاد رو طولانی تر کن.... آمین

تقدیم به آذرخش .......

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()