محمد درس می خواند.

محمد به مدرسه می رود.

محمد در حال نوشتن تکالیفش است.

محمد مدام مادر را صدا می زند و سئوال می پرسد.

ایمان درس می خواند.

ایمان دانشجو است و به دانشگاه می رود.

ایمان در حال تماشای تلویزیون است و مدام در کار محمد مداخله می کند.

محمد باز سئوال دارد ..... ایمان گوش تیز کرده ....

محمد فریاد می زند: چرا خدا را شکر می گوییم؟

ایمان به او نگاه می کند ..... فکری به ذهنش رسیده .... می خواهد آن را عملی کند. چشمانش از بد جنسی برق می زند ....

ایمان باز هم قبل از مادر جواب می دهد:

بنویس خدا را شکر می گوییم چون ما را آفریده ....

لحن صحبت ایمان غضبناک است .... گویی خستگی روزانه را بر روی جملات می ریزد .....

بنویس خدا را شکر می گوییم چون ما را به زور آفریده

بنویس خدا را شکر می گوییم چون ما را علیرغم میل خودمان افریده ....

چون ما را به زور فرستاده روی زمین ....

......

گریه به ایمان امان نمی دهد .....

محمد قلم به دست همچنان ایمان را می نگرد .....

 نمی داند بنویسد یا نه....

اصلا نمی خواهد بنویسد ..... نمی داند اعتراض کند یا نه .....

صدای اعتراض مادر بلند می شود .....: ایمان ناشکری بسه دیگه ....

محمد نگاهی به مادر می کند، چشمانش می پرسند : چرا خدا را شکر می گوییم؟ اما لبانش قدرت حرکت ندارند ..... قیافه ی متعجبش این را گواهی می دهد ....

ادامه دارد.....

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 آذر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: عمومی،     |
نظرات()