امروز هوس کردم یه کم خوش خدمتی کنم و خودم را برای باباجونم لوس کنم، برای همین خواستم چای دم کنم.... (البته کلی فسفر سوزوندم تا به این نتیجه رسیدم.) چشمتون روز بد نبینه... از آنجاییکه ما اصلا از شانس بهره ای نداریم... زدم قوری رو شکستم.

مادر خانمی که شاهد ماجرا بود، بعد از اینکه کمی عاقل اندر سفیه صحنه را به نظاره نشست، ... لب تر کرد و به من لقب افتخار آمیز "عقب افتاده" رو دادو آقای پدر هم ازم خواست که دیگه کمتر بیایم توی آشپزخونه. البته که همه چایی خوردیم.... ولی هیچ کی به دلش ننشست...

ولی من هر چی فکر می کنم، می بینم در این موارد به طرف میگن: دست پا چلفتی!!!!

یکی – دو دقیقه که مثل کتک خورده ها مامان رو نیگا کردم، دلش به حالم سوخت و زد زیر خنده.... برا همین من هم پررو شدم وسرم رو گذاشتم روی میز و کلی خندیدم... آنقدر خندیدم که نزدیک بود قند بپره توی گلوم... مامان جونم بین خنده هاش به زحمت ازم پرسید که حالا به چی می خندیم؟ و من با زحمت بیشتر فقط گفتم:عقب افتاده.... چون خنده مجالم نداد...

شر رو کم کردم رفتم سر کار و توی تاکسی همینطور که بدلیل این ماجرا لبخند روی لبم بود، نگاه عاقل اندر سفیه راننده رو حس کردم، ولی مهم نیست چون من خوشحالم از اینکه بهترین مامان و بابای دنیا مال من هستن.

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()