چند روز پیش که رفته بودیم قم، طبق معمول اول به زیارت حضرت فاطمه ی معصومه علیها سلام رفتیم.

چند رکعت نماز و یه کم درددل با دختر و خواهر و عمه ی امام، حال خوبی بهم داده بود و احساس سبکی می کردم.

اومدم توی حیاط حرم ....با اینکه دیر وقت بود ولی هنوز عده ی زیادی از دوستداران اهلبیت و ائمه توی حیاط حرم بودن .... همینطور که کنار حیاط منتظر بابا ایستاده بودیم که زیارت کنه و برکرده، دو تا دختر رو دیدم که حجاب قشنگی داشتن، کاملا می شد حدس زد که ایرانی نیستن .... چادرشون شکل خاصی داشت و بعلاوه روی زمین کشیده میشد .... حتی کفشهاشون دیده نمیشد، دستهاشون هم توی چادر بود و جلوی چادرشون بسته بود، از کل صورتشون هم که فقط دو تا چشم اون هم از پشت عینکهاشون پیدا بود. محو تماشاشون شده بودم که مامان صدام زد و گفت:

ایمانا.... برو از این دختر بپرس که اهل کجاست

حس کنجکاوی خودم هم تحریک شده بود و احتمالا منتظر همین فرمان بودم، بی اختیار جلو رفتم وسلام کردم

جواب سلام گرم و کامل اون دختر خانم حدسم رو به یقین تبدیل کرده بود، یه دختر عرب!

با اینکه چند ماهی میشد که حتی یک کلمه هم عربی حرف نزده بودم و تصمیم جدی داشتم که دیگه با هیچ کس عربی صحبت نکنم، نتونستم دوام بیارم و ازش پرسیدم:به ایران خوش اومدی... از کدوم کشور اومدی؟

قبل از اینکه بهم جواب بده عمیق نگاهم کرد، انگار تردید داشت...با این غریبه ی کنجکاو باید چیکار کنه....خیلی خلاصه و به امید اینکه دیگه سئوالی نباشه گفت: سعودی.شهر حجاز.

این اسامی برام آشنا بودن.... سرزمین وحی.سرزمین برترین پیامبر خدا.

با هیجان زیاد بهش گفتم: وقتی برگشتی کشورت، مکه و مدینه که رفتی از طرف ما هم زیارت کن.... نمی دونستم چه جوری ازش بخواهم که ما رو هم بطلبه که به زیارت خونه ی خدا بریم .... اما انگاری خودش فهمید که خواسته ام چیه.....از حالت چشماش احساس کردم که لبخند می زنه و حالادیگه از اینکه جواب بده ناراحت نیست، با متانت خاصی بهم گفت: دعا می کنم که شما هم هرچه زودتر به زیارت خانه ی خدا مشرف بشید.

جرات پیدا کردم و کلی سئوال راجع به اسم و سن و سال و مذهب و کشورهایی که مسافرت کرده بود ازش پرسیدم و اینکه چند روزه اومدن ایران و به چه جاهایی رفته اند.

به همه ی سئوالهام با دقت و در نهایت ادب و خوشرویی جواب می داد و هیچکدوممون از این همه تفاوت لهجه که داشتیم، احساس ناراحتی نمی کردیم.

ازش به خاطر اینکه حوصله اش رو سر برده ام عذر خواهی کردم اما فورا این ادعام رو رد کرد و از همصحبتی با من ابراز خوشحالی کرد. دلیلش هم این بود که از روزی که اومده ایران هیچ کس رو ندیده که بتونه باهاش عربی صحبت کنه .... از اینکه توی این کشور این همه غریب افتاده بودن احساس خوبی نداشت و چند بار تکرار کرد که : همه با ما فارسی صحبت می کنند.... هیچ کس عربی بلد نیست.

باهاش همدردی کردم و برای اینکه از ایرانی ها دلخور نباشه براش توضیح دادم که زبان ما فارسی است و هیچ وقت با هم عربی صحبت نمی کنیم. البته ما در مدرسه مقداری عربی یاد می گیریم که اون هم برای صحبت کردن نیست بلکه برای فهم مطالب قرآن و یا حد اقل روخوانی قرآن کریم است.

با تعجب فراوان زل زد توی چشمام و ازم پرسید: قرآن رو به عربی می خونید؟

گفتم: آره.... قرآن عربی است و ما همونطور می خونیمش.

دو بار دیگر هم همین سوال رو پرسید: قرآن عربی می خونید؟

و من هر دو بار جواب مثبت دادم. اما هنوز با تعجب من رو نگاه می کرد!!!

خیلی وقت بود که خانواده هامون منتظر بودن تا گپ دوستانه ی ما تموم بشه. از هم با کلی دعای خیر جدا شدیم.... فکر نمی کنم هیچ مردمی به اندازه ی عرب ها اینقدر دعاهای خوب در حق هم کنند!!!

وقتی زهرا دوست عربستانی ام داشت می رفت،همونطور که قدم بر می داشت و چادرش روی زمین کشیده می شد،کمی براندازش کردم .... یه دختر هم سن و سال و هم قد و اندازه ی خودم (بر خلاف اینکه همه فکر می کنند عرب ها خیلی قد بلند و درشت هیکل هستند!) و چه با وقار و متین ....

کمی اونطرف تر یه دختر ایرانی ایستاده بود، با یه لباس تنگ و بدن نما و چهره ی آرایش کرده و موهای رنگ کرده.... روی همه ی اینها یه چادر توری انداخته بود روی سرش ... پوشش او هم جلب نظر می کرد. دلم می خواست از زهرا که حتی باور نمی کرد ما قرآن عربی می خونیم، بپرسم باور م یکنه اسم این نوع پوشش رو میشه حجاب گذاشت؟

اما زهرا رفته بود، ...

من هم بر گشتم و اومدم کنار مامان، مامان به خاطر هنر ارتباط برقرار کردنم و هنر سریع دوست پیدا کردنم بهم تبریک گفت، ایمان خوش به حالت که میتونی اینقدر راحت ارتباط برقرار کنی، چقدر خوبه که آدم یه زبون دیگه بلد باشه و با یه آدم از یه فرهنگ دیگه گرم و گل بگیره....

به مامان قول دادم که این خاطره رو هم توی وبلاگم می نویسم، آخه یکی از خواننده های وبلاگ من مامانمه....

خواننده ی افتخاری وبلاگ من، مادر عزیزم!!! دوستت دارم.

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()