شنبه بعد از ظهر بود که یه هو چند تا ابر خوشگل و پف پفی دویدن اومدن تو آسمون شهرمون و یه دفعه شروع کردن خندیدن و دنبال هم دویدن. فکر کنم از بس که دویدن ، باد هم هوسش شد که یه کم باهاشون گرگم به هوا بازی کنه ... ابرها هم واسه اینکه کم نیارن و از روی محبتی که به ادم های زمینی داشتن و می خواستن اجازه بدم که اونها هم تو این بازی شریک بشن و حال کنن، کلی بارون باریدن و شادیشون رو به ما هم هدیه دادن

یادم افتاد داداش می گفت:

اگر یادمان بود و باران گرفت

نگاهی به احساس گلها کنیم

رفتم کنار پنجره که گلها رو تماشا کنم.

خوشگلک ها اینقدر خوشحال بودن که حد نداره ..... خوشی اشون رو حس می کردم. انگاری دارن دسته جمعی آواز می خونن و دست تو دست هم می رقصن، شاید یه جور رقص محلی !!!! رقص بارون ، جشن طراوت ، پایکوبی تازگی ، آواز شکفتن، طرب نو شدن.....

اینها واسه اینکه لبریز بشی از شادی کافی نیست؟

خوش به حال گلها ، نه .... اصلا خوش به احساس گلها، خوش به طراوت گلها،....

جای بیدهای مجنون و کاج مجنون دیروز بعد از ظهر اینجا هم خالیه ...

قربون خدا برم با این کارهای خوشگلش

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: عمومی،     |
نظرات()