جای بسی خوشحالی است که برادر های من از این خاطره نویسی من استقبال کرده اند و از من می خواهند خاطرات آنها را نیز نقل نمایم!!!
این که برادر هایم چی میگن خودش چند تا خاطره است .... مثلاً سعید از اینکه هیچ خاطره ای از "این همه سال تحصیل" ندارد احساس پوچی می کند و اسم خاطره که می آید عمیقاً به فکر فرو می رود!
برای شروع از خاطره ای از علیرضا برادر کوچکترم شروع می کنم و برای اینکه بهتر متوجه بشیم که اوضاع از چه قرار است کمی از روحیات او را برایتان باید بگویم.
علیرضا یکسال و نیم از من کوچکتر است و او هم هم دانشگاهی من است (بود) و در رشته سخت افزار تحصیل می کند. رضا هم همانند سعید "گاهی" به بعضی از کلاس ها می رود. (همه کلاس ها را می پیچاند و یا دودر می کند.) کمی هم شیخ است!! (نه از نوع خشک!) مثلاً اگر برای من یک سئوال دینی پیش بیاید حتماً آنرا از علیرضا خواهم پرسید ولاغیر. در واقع او مذهبی اعتقادی است و نه مذهبی سنتی!
(علیرضا برای همین توضیحات اضافه گردنم را خواهد شکست !! یکی به من کمک کنه!!! !!!)
چند وقت پیش رضا برای رفتن به کلاس!!!!!!! به دانشگاه می رود بقیه خاطره را از زبان خودش نقل می کنم :
توی سالن مهندس محلوجی را دیدم او که مرا خوب می شناسدبه من گفت: آقای ...! تخته پاک کن و ماژیک بیار ! بدو!!
من هم اطاعت امر کردم و و قتی برگشتم از دور دیدم که ردیف آقایان کاملاً پر است و چند تا از آقایان هم بیرون ایستاده اند بنا براین قصد کردم که من هم به کلاس نروم اما ماژیک را که باید می بردم!!!
در کمال آرامش پا به کلاس گذاشتم و گفتم : استاد بفرمایید ...
که ناگهان استاد با دیدن من فوراً گفت : آقای ... همون جا بشین .... (وبا دست اشاره کرد به یک صندلی خالی که در اولین ردیف "کنار دست خانم ها " قرار داشت.)
من را می گویی تا بنا گوش سرخ شدم و سریع از همان جا برگشتم .... ناگهان صدای شلیک خنده ای کلاس ر اتکان داد.... حسابی ضایع شده بودم ....

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()