دومین درسی که با مهندس محلوجی داشتم، مدار منطقی بود. همه می دونن که مهندس سر این کلاس خیلی سخت گیر تر از همه کلاس هایش است و اگه کسی خدای نکرده دیر برسه و خدای نکردهبخواهد که بعد از مهندس وارد کلاس بشه، بعد از آن جلسه باید درس را حذف کنه!!! پس همان بهتر است که اگر کسی روزی دیر به کلاس منطقی رسید اصلا قید کلاس را بزنه.
من هم سر این کلاس قید شیطنت را زده بودم و مل بچه های مثبت فقط درس گوش می دادم!!! (تازه کلاس ما هم حسابی خلوت بود و شیطنت در چنین کلاسی جرات فیل می خواست!)
القصه روزی از روزها، من آخر کلاس نشسته بودم (دوستان نازنینم که ردیف جلو برایم زنبیل می گذاشتن با من این درس را نداشتن) و به سختی جزوه بر می داشتم .... یکی از روزهای گرم و بهاری کاشان بود ... کم کم خورشید بالا و بالاتر می آمد و اشعه های خود را از پنجره های بدون پرده کلاس به داخل کلاس هدایت می کرد... تا اینکه قدم بر سر من گذاشت و جزوه هایم را روشن کرد!!! و من در زیر نور آفتاب می پختم !!!!
چند دقیقه بعد، تحملم تمام شد وخیلی آرام بلند شدم و خیلی خیلی آرام کمی آنطرفتر روی صندلی دیگری نشستم.
یکی دو دقیقه بعد آفتاب پیشروی نمود و لیلا که قبلا کنار دست من نشسته بود مجبور به ترک صندلی اش شد و آمد و یکراست کنار من نشست .... ولی قسم می خورم که هیچ کدام ما هیچ نگفتیم .
ناگهان استاد که مشغول حل مسئله بود برآشفت و اسم مرا صدازد ...: "خانم ...."
با تعجب گفتم : بله استاد؟
و او خشمگینانه پرسید: به چی می خندی ؟....
- استاد من نخندیدم ....
-بلند شو بیا جلو کلاس بشین...
خدایا من اصلا نمی دانم چرا سر کلاس این استاد باید مثل برق گرفته ها باشم....
با دلخوری بلند شدم و رفتم جلوی کلاس نشستم....
لبخند ملیحی!!!!!!!!!! بر لبان استاد نقش بسته بود!!!!
 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()