یکی از جلسه های بعد از حذف و اضافه بود و کلاس اسمبلی مهندس محلوجی حسابی شلوغ شده بود. من تخمین می زنم که آنروز حدود 150 نفر سر کلاس بودند... جا برای نشستن به سختی پیدا می شد اما دوست های نازنینم برای من در نزدیکی مقر استاد، (ردیف دوم) صندلی رزرو کرده بودند(زنبیل گذاشته بودند). (نمی دانم این از خوش اقبالی من بود یا بد اقبالی !!!)
القصه آقای مهندس که واردشد و کلاس را چنان شلوغ بدید!! قصد کرد که کوئیزکی (کوئیز کوچک) از ما بگیرد شاید حال همه را در قوطی نماید و همین اول ترمی زهر چشمی هر چند کوچک!!! گرفته باشد.
همین که این کلمات "برگه ها را آماده کنید..." از دهان مبارک استاد بیرون بیامد، فریاد دانشجویان جملگی، بر هوا برفت. ولی مهندس کوتاه نیامد و همچنان صورت مسئله را گفت و زمانکی داد تا برنامه را بنویسیم و بفهمیم که هیچ نمی دانیم!!!! بعد از دقایقی چند، زمانک ما پایان یافت و یکی از آقایان برای قربانی شدن... ببخشید درس جواب دادن پای تخته احضار گشت. و استاد از گرفتن برگه ها از ما صرفنظر نمود.
از آنجاییکه من این برنامه را نوشته بودم و به خودم غره شده بودم یک کنفرانس دو نفره با شرکت خودم و مریم(دوست جونم) ترتیب دادم و از قضا در حین کنفرانس مریم به یاد آورد که من به چه کلمه ای حساسیت دارم (این کلمه از دهن استاد خارج شد و فیل مریم یاد هندوستان کرد)
چشمتان روز بد نبیناد!!! مریم شروع به نوشتن این کلمه روی برگه های امتحانی و جزوات من نمود! و من شروع به خفه نمودن مریم!!!!
در همین بین استاد نام مرا فریاد برکشید ............
و من همانگونه که دست بر گلوی مریم داشتم ندای او را پاسخ گفتم ....
و استاد همانگونه خشمگین امر کرد که :
برو ته کلاس بشین...
و من چشمی گفتم و اطاعت امر نمودم....
جزوه هایم را برداشتم و خود هجرت نمودم و بدین سان به کورترین نقطه کلاس که نه صدای استاد شنیده می شد و نه تصویر تخته دیده، تبعید بگشتم...
 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()