سلام به همه ی دوستای عزیز آره بازم آبجی كوچیكه اومد! بعد از كلی وقت اومد! دل كوچیكه آبجی گرفته ، كسی نیست كه آبجی رو بغل كنه و آبجی زار زار گریه كنه؟ آخه آبجی فكر می كنه تنها شده ! می دونید چرا؟ چون دیگه مثل قبل ها سه تا كله پوك نیستند كه بخندند به همه ی سختی ها! چون دیگه مثل قبل ها لطیف نیستند! چون دیگه یادشون رفته با بزرگ شدن آدما ، چیزی عوض نمی شه! ، جز اینكه پر گناه تر می شیم! جز اینكه دلتنگ تر می شیم! چز اینكه از هم دورتر می شیم! جز اینكه بدبخت تر می شیم! آره، آبجی نمی خواد بزرگ شه ! چه كنه؟ یكی بهش بگه باید چی كار كنه! بیاد و بگه ای آبجی بچه ننه! بگه ای دیوونه ! بگه... ، اصلا هرچی دلش خواست بگه! ولی فقط به آبجی نگه كه این رسم زمونست تو هم باید بزرگ شی! آبجی نمی خواد ..... نه، دوست نداره! آبجی غمگینه... هنوزم كسی نیست كه آبجی رو بغل كنه؟

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1384    | توسط: آبجی کوچیکه    | طبقه بندی: حرف های تنهایی،     |
نظرات()