همینطور که به نجف نزدیک تر می شدیم .... تنها چیزی که توجهم را بیشتر جلب می کرد نخلستان های کوفه بود.

نخل هایی که روزی به دست ابر شیر مرد تاریخ اسلام آبیاری می شدند

شیر مردی که راز دل پر دردش را به چاه می گفت

باز دلم گرفت

از این همه نا مردمی

این همه جور و جفا

این همه تنهایی .........

و باز انگار صدایی طنین انداز شد ....

فزت و رب الکعبه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آبان 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: عمومی،     |
نظرات()