این خاطره ی من مربوط میشه به بعد از فارغ التحصیلی ام !!! یه روز بهاری که به بهانه ی جایزه گرفتن رفته بودم دانشگاه برای پرسیدن سوالاتی که در تخصص استاد هانی است، به صف مراجعینش پیوستم، همین که استاد سرش را بلند کرد و نگاهش به من افتاد لبخندی زد و با اینکه نوبت پاسخگویی به من نرسیده بود، فورا ازم پرسید: ببینم خاطرات شماست که روی سایت یادمانه است؟
با نهایت تعجب و خجالت (به خاطر برخی خاطره های خفن!!!!) گفتم: نه همه اش ... دو - سه تاش(دروغ که کنتور نمی اندازه!!!)
استاد هانی با همون متانتشون (ما که اصلا اهل هندونه پیاده کردن نیستیم!) گفتند که: بله ... درسته .... چندتاش.
یه حسی امر می کرد که مقصر را شناسایی کنم و در اولین فرصت حساب کسی رو که آمار من رو دست استاد ها میده.... تسویه کنم... برای همین با حفظ آرامش از استاد پرسیدم :ببخشید .... ولی میشه بگین کی به شما گفته که اینا خاطرات منه؟
و آن گاه .... استاد نگاهی انداخت برمن... عاقل اندر سفیه!!! وفرمود: کسی نگفته،... از این کلمه ی "خان داداشم" راحت میشه فهمید که نوشته های شماست!!!!!!!!

هیچ کس حق ندارد به مخیله اش راه دهد که من یا خاطره هایم تابلو هستیم!!!!!!!!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()