این پسر خاله خیلی بانمک و با مزه است. از اول که به دنیا اومده بود هوینجوری یه گوله نمک بود.....

پسر خاله .... پسر خاله ی من نیست ... پسر خاله ی فاطی است ... الان دیگه ۵ سالش  شده.

امشب توی مهمونی اینقدر زحمت کشید و خجالتمون داد که نگو...

پسر خاله عادت داره توی امور پذیرایی از مهمون ها صاحب نظر باشه .... من هم که عادت دارم به همه چی ایراد بگیرم و هی بگم اینو نمی خورم.... اون رو اینجوری بیارین .... چای پررنگه ... و خلاصه از این ایراد ها ....

امشب پسر خاله مدام بالای سر من بود و بالاخره از دست من صبرش لبریز شد و اومد بهم گفت: ببین ... بهتر از این نداریم ... می تونی بخور ...

نمی تونی بزن به چاک 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 مهر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()