دانشکده .....

کل فضایی که قراره دانشکده رو تشکیل بده، چند تا ساختمون قدیمی و نسبتا کوچیکه .... شاید هم به نظر من که دانشگاهمون نه سر داشت و نه ته کوچیک میاد.

از در که وارد میشی کلاس ها در دو طبقه پشت به آفتاب کویر ایستاده اند و  سایه ی بلندشون مسیر عبور رو دلپذیر می کنه .... اونوقته که درخت های کهن و بلند جلب توجه می کنن و طنازی....

یرای اینکه خوابگاه و سلف سرویس رو ببینی کافیه که یه کم سرت رو به چپ بگردونی .... خب خیلی جاهای دیگه هم رسمه که خوابگاه فقط ۱۰۰ متر با کلاس ادم فاصله داشته باشه .... کمترین مزیتش اینه که دیر رسیدن رو به حداقل می رسونه. تازه ... مسئول خوابگاه میتونه با یه دوربین شکلری خیلی معمولی کنترل خوبی روی کلیه ی اتاق ها داشته باشه ...

 

من (استاد)....

یه استاد کوچولو که از وقتی از در دانشکده که توصیفش رو گفتیم میره تو .... دیگه میشه سیندرلا ...

دانشجوهام .....

این موجوداتی که کلاس من رو تشکیل میدن ...دختر هایی هستند عموما از خودم قد بلند تر و درشت هیکل تر و با اینکه سنشون از من کمتره .... از من مسن تر نشون میدن. البته اگه جانب انصاف رو داشته باشیم بعضی هاشون انقدر ریزه میزه هستن که حس می کنی بچه مدرسه ای اند.

بزرگترین حسنی که دانشجو ها دارن اینه که بچه موش های سیندرلا هستن و سیندرلا تمام مدتی که سر کلاسه باهاشون شاده و میگه و می خنده و به هم دیگه انرژی میدن.

رئیس دانشکده ....

کاملا منطبق با الگوی زن بابای سیندرلا ....

البته به همراه یک عینک اضافه

معاونین .....

بدون هیچ گونه کم و کسری نسبت به نا خواهری های سیندرلا .... یکی چاق و قد کوتاه و دیگری لاغر و قد بلند و زشت .... البته مثل کارتون سیندرلا کوچیکتره قابل تحمل تره ....

مهندس اسماعیلی ....

حامی و راهنمای من و البته مشاور اعظم من وقتی که کم میارم از این همه مشکلی که رو سرم خراب شده

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 مهر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشکده،     |
نظرات()