امتحان طراحی و پیاده سازی ماشین ها داشتیم. یه درس مزخرف که با یه استاد فسیل شده ارائه می شد .... درس رو توی نیمه ی اول سال تحصیلی گرفته بودم چون بچه های دانشگاه عقیده داشتن توی این فصل از سال استاد بهتر نمره می ده .... من هم بهر امیدی حالا سر جلسه ی امتحان بودم.

هوا یه کم سرد بود ولی من به هوای اینکه امتحان بعد از ظهر است، لباس زیاد گرمی نپوشیده بودم.(از این بگذریم که من زیادی سرمایی هستم)
یه مدت که از امتحان گذشت، حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. انگشتام از سرما قفل کرده بود! و خودکار را نگه نمی داشت.(نوک دماغم که قرمز شده بود نقش یدر امتحان نداشت!!!) بد جوری هوس یه شیر کاکائوی داغ کنار شومینه ی خونه امون رو داشتم .... اما صد آه و دریغ و افسوس که دانشگاه خونه خاله نیست و باید با اعمال شاقه!!! درس خوند....
تو ذهنم راه های گرم شدن با کمترین امکانات رو مرور می کردم که یهو نگاهم افتاد به سعید که کاپشنش را پشت صندلی اش انداخته بود و با خیال راحت امتحان میداد. اولین فکری رو که به ذهنم رسید، عملی کردم....از این بیشتر طاقت سرما نداشتم.
مراقب را صدا زدم ... وقتی کاملا نزدیک صندلی من رسید بهش  گفتم می خواهم کاپشن داداشم را بپوشم،...البته برای صرفه جویی در مصرف انرژی این جمله رو خیلی تند گفتم و حتی دندون هام رو از روی هم بر نداشتم ....

 از نگاههای مراقب فهمیدم که متوجه حرف من نشده ولی حاضر نبودم توی این سرما حرفم را تکرار کنم، برای همین من هم زل زدم و مراقب را تماشاکردم. چند ثانیه بعد مثل اینکه مراقب متحول شده باشه (رویش کم شده باشه!) نگاه غضبناکی به من انداخت و گفت: هر کاری می خوای بکن!!!
من هم ت امراقب از کاری که کرده بود پشیمون نشده ...  با عجله رفتم بالا سر سعید و بهش گفتم: داداشی سردمه، کاپشنت رو بر داشتم!
هنوز سعید و مراقب و چند تا از دانشجو های سالن با تعجب من را نگاه می کردند! که من خوشحال از این گرمای تازه شروع به جواب دادن سئوالها کردم.
سئوالهای خودم را که جواب دادم به فکرم رسید جواب یکی دو تا از سئوالها رو هم به جای کرایه کاپشن سعید!! براش بذارم توی جیبش... اما هر چی جیبش را گشتم دریغ از یک تیکه کاغذ یا دستمال کاغذی سالم!! یا یه اسکناس !!! برای همین روی یکی از اسکناسهای خودم جواب یه سئوال رو نوشتم و برای سعید توی جیب کاپشنش گذاشتم!

یه قانون بزرگ اینه که موقعی که تقلب می کنید اصلا اطراف رو تابلو نگاه نکنید تا کسی به شما ظنین نشود ...

تبصره: کاپشن کرایه گرفتن جز تابلو بازی محسوب نمی شود.
وقتی خواستم برگه ام را بدهم، کاپشن سعید را هم تحویلش دادم و یواشکی بهش گفتم که چی تو جیبشه!!!!

ولی سعید در کمال آرامش بهم گفت که می خواهد "مثل مرد" بیافتد بنا بر این نمی تواند تقلب کند!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 مهر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()