یه صبح سرد از روزهای ماه مبارک رمضان بود و من وسعید (خان داداشم) داشتیم به سرعت توی مسیر منتهی به ساختمان ادبیات (هم اینک ساختمان قدیم) راه می رفتیم و به اتفاقی که آنروز صبح در راه دانشگاه برایمان افتاده بود می خندیدیم.
ساعت 9 بود و ماطبق معمول یکشنبه ها ساعت 8 کلاس مدار داشتیم!!! و برای همین باید عجله می کردیم!!!! البته این کلاس رو به خاطر حضور و غیابش می رفتیم ... بنا بر این چند دقیقه نشستن سر کلاس برای حاضری زدن کاملا کفایت می کرد ...

ولی از اونجاییکه در دیزی بازه .... حیای گربه کجاست .... نهایت سعیمون رو می کردیم که سر وقت !!! به کلاس برسیم.
القصه ... به کلاس که رسیدیم روی اولین جفت صندلی خالی نشستیم و فارغ از خیال کلاس به صحبت کردن و خندیدن ادامه دادیم. خندیدن و شلوغکاری من و سعید وقتی که کنار هم هستیم .... مثال زدنیه .... تقریبا یادمون رفته بود که سر کلاس نشسته ایم ...
حدود ده دقیقه بعد خانم بقل دستی ام بهم گفت: هیس بابا استاد از وقتی اومدین داره شما رو می پاد، اعصابش ریخته به هم، ده بار ماژیک از دستش افتاد.
یادم نبود که این استاد از اینکه یه خانم و یه آقا همدیگه رو خدای نکرده ببینن، قاطی می کنه چه رسد به اینکه اینطور مثل خواهر و برادر !!! با هم خوش و بش کنند!
در همین اثنا استاد بدون اینکه حضور و غیاب کند و زودتر از همیشه! کلاس را تعطیل کرد و یک نگاه غضبناک به ما انداخت و رفت.

صدای خنده ی من و سعید فضای کلاس رو پر کرد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مهر 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()