شاید اگر روح اله رو نمی دیدم اون همه خاطره جلوی چشمم صف نمی کشیدن...
توی پارک نشسته بودیم
داداش سعید در حالیکه پسر کوچولوش رو از زمین بلند می کرد و می بوسیدش ، خیز برداشتکه بره سمتش....
از دور می دیدم که داره سلام علیک و خوش و بش می کنه
هنوز هم محکم بچه اش رو  بقل کرده بود
چقدر این دوست سعید به چشمم آشناست .....

میگم مامان این کیه که با سعید خوش و بش می کنه؟
- نمی دونم  مامانی
- اما خیلی به چشمم آشنا میاد ..... میشناسمش

اینقدر مشغول تماشای بازی بچه ها بودم که بی خیال غریبه آشنا شدم

سعیدجان امروز کیو دیدی تو پارک؟
- ایمانا نشناختیش؟
- آشنا میزد
- روح اله بود دیگه ....
- ای وای چقدر تغییر کرده بود ... لاغرتر شده بود

روح اله توی دانشگاه سال بالایی ما بود
یه پسر کاملا مودب و لارژ
یادمه اون وقت ها اکثر مواقعی که می دیدمش دکمه های سر آستینش رو نبسته بود - این کارش خیلی بامزه بود -

هر واژه ای که من رو میبره به زمان دانشجویی برام مقدسه
یاد شیطنت ها
 درس خوندن های شب امتحان
کل انداختن با همکلاسا
کرکر خنده توی اتوبوس
دسته جمعی نمایشگاه کتاب رفتن
جزوه کپی کردن
کلاسای حل تمرین
اسم گذاشتن رو همکلاسی ها
اختراع کردن واژه های جدید
.
.
.

وای خدایا چقدر از اون روزا خاطره دارم...
یادش بخیر ....


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 آبان 1388    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: عمومی، خاطرات، خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()