سلام به همه
ایمانا هستم - دختر بابا .... همسر كیان..... كارمند دانشگاه!!!!
همیشه دردونه ی بابا بودم و لوس خونه
هر چی سرو صدا و شلوغیه زیر سر منه تو خونه .... البته بود ...
خیلی وقته كه روزگار سركوبم كرده و سر و صدام كم شده
اما من برگشتم كه فریاد بزنم.....
برگشتم كه بنویسم....

شاید این بار از امید بنویسم و شیرین كاری هاش
حتما از كیان عزیزم خواهم نوشت ....
خودم منتظر بیداری و تحولم هستم
منتظرم باشید
بر می گردم
حتما


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 فروردین 1388    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: عمومی، حرف های تنهایی،     |
نظرات()