باز سروش واسه اش زبون ریخته بود و خودش رو لوس کرده بود...

کسی به مهربونیش شک نداره...

سروش رو برد و براش بستنی خرید...

مامان سروش برای ایکه از خجالتش در بیاد دست برد سمت کیف پولش که تعارفی زده باشه...

سروش مهلت نداد که هیچ کس تعارف رو شروع کنه و با صدای بلند رو به مامانش گفت:

قابلی نداره !!!!

صدا ی خنده فضا رو پر کرد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 خرداد 1385    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: سروش،     |
نظرات()