این یه خاطره رو از زبون سعید نقل می کنم تا خاطرات سربازی سعید رو اینجا بنویسم:

سر کلاس حسابی خسته بودم .... مرتب خوابم می برد و سرم می افتاد رو شونه ام و از خواب می پریدم اما باز شروع می کردم به نوشتن مطالبی که استاد میگه

دفترم رو ورق زدم و آماده ی نوشتن شدم ..... هنوز یکی دو خط بیشتر ننوشته بودم که باز خوابم برد و حتی فرصت نکردم که خودکارم رو از روی کاغذ بردارم ... همین باعث شد که یه خط نمودار شکل از بالا تا پایین صفحه کشیده بشه ....

 

از شانس بد این بار استاد کاملا متوجه من بود و هم نمودار رو دید و هم متوجه شد که سر کلاس مرتب می خوابم ...

اومد بالای سرم و با اصرار از من خواست که دفترم رو ببینه.... من هم دو دستی دفترم رو چسبیدم و اجازه ندادم که ببینه .... استاد هم دو دستی دفترم رو گرفته بود و هر دومون دفتر رو از دست هم می کشیدیم ... کلاس از صدای خنده پر بود ..... استاد و من هم بلند می خندیدیم. مثل بچه ها دفترم رو پشت سرم بردم و بعد با کمک بچه ها فراری اش دادم ....

جالب اینجاست که عصر توی استراحتگاه همدوره ای ها دفتر هاشون رو آوردن ...

همه از همین نمودار ها تو دفترشون داشتن

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 اسفند 1384    | توسط: خان داداش    | طبقه بندی: سربازی ،     |
نظرات()