سروش اومد کنارم و حالتی به خودش گرفت که یعنی دلش می خواد بغلش بگیرم .... چشماش پره یه حس عجیب بودن ... یه چیزی شبیه نگرانی ...هر چی بود تا حالا حسش نکرده بود ....

 دستم و باز کردم و سروش رو کشیدم توی آغوش ..

آهسته تو گوشش نجوا کردم: ببوسم چشمای نگرانت رو ....

حرفم رو نشنید اما آماده ی درد دل کردن بود...

بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: من نگرانم ...

گفتم: نگران چی عزیزم؟

گفت: نکنه من دیر بزرگ بشم؟

یادم افتاد همین چند دقیقه پیش بود که بچه های بزرگتر داشتن سنشون رو به رخ سروش من می کشیدن....

گفتم: ببوسم نگرانیت رو ....

و بلند تر گفتم: نه عزیزم ... تو هم بزرگ میشی .. تازه ... من از تو هم کوچیکتر بودم .... اما بزرگ شدم ... مهندس شدم ....

سروش با یه لبخند شیرین کنار دوستاش برگشته بود....

 یه لبخند پر از امید ...

نوشته شده در تاریخ شنبه 8 بهمن 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: سروش،     |
نظرات()