همه تو فکر بودن که تصمیم بگیرن تا برنامه به بهترین شکل انجام بشه

من هم جو گیر شده بودم و گفتم : خب خودمون هفتاد و شیشی ها می ریم یه جای خوب و باصفا و به بقیه هم کاری نداریم که بیان یا نیان...

سعید نگاهم کرد ... و با خنده ی کشدار و بلندی گفت:

خودمون هفتاد و شیشی ها؟ از کی تا حالا تو هفتاد و شیشی شیدی؟ اصلا انگاری یادت نیست که ورودی چه سالی هستی ...

از خجالت سرخ سرخ شدم ..

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشگاه،     |
نظرات()