از در کلاس که وارد شدم چشمم افتاد به دسته ی دانشجو هام که دور بخاری حلقه زده بودن و داشتن خودشون رو گرم می کردن /

یاد زمان دانشجویی خودم افتادم و یهو دلم هوایی شد که من هم برم و یه کم شیطنت کنم...

داد زدم و گفتم :

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی شیطون ها ...... من هم بازی

همگی به طرف صدا برگشتن و با تعجب نیگام کردن و .... یه کم رفتن کنار تا من رو هم توی حلقه ی دوستی اشون جا بدن ...

من هم قاطی دانشجو هام شدم انگار نه انگار که استادی گفته اند ....

که یهو داد و بیداد دانشجوهام بلند شد:

ای وای استاد مانتوتون چسبید به بخاری!!!

راست می گفتن .... قسمتی از مانتوم در اثر تماس با بخاری سوخته بود و رنگ کرمی اون تبدیل به قهوه ای شده بود. حالا با این تریپ نه می شد درس داد و نه می شد رفت خونه .....مونده بودم چیکار کنم که یکی از دانشجوهام پیشنهاد داد مانتوم رو برای تعمیر ببره کارگاه دانشجوهای طراحی دوخت ....

این وضعیت از وضع فعلی کلی بد تر بود چون استاد با کاپشن شلوار پای تخته ایستاده بود (خنده ی بلند)

خوشبختانه دانشجوهای طراحی دوخت خیاطی اشون بد نبود و کمی از قد مانتوم رو کوتاه کردن و ....

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1384    | توسط: ایمانا    | طبقه بندی: خاطرات دانشکده،     |
نظرات()