تبلیغات
دختر بابا
دختر بابا

مدیر وبلاگ : ایمانا

بارون

یکشنبه 15 آبان 1384  ساعت: 07:11 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

شنبه بعد از ظهر بود که یه هو چند تا ابر خوشگل و پف پفی دویدن اومدن تو آسمون شهرمون و یه دفعه شروع کردن خندیدن و دنبال هم دویدن. فکر کنم از بس که دویدن ، باد هم هوسش شد که یه کم باهاشون گرگم به هوا بازی کنه ... ابرها هم واسه اینکه کم نیارن و از روی محبتی که به ادم های زمینی داشتن و می خواستن اجازه بدم که اونها هم تو این بازی شریک بشن و حال کنن، کلی بارون باریدن و شادیشون رو به ما هم هدیه دادن

یادم افتاد داداش می گفت:

اگر یادمان بود و باران گرفت

نگاهی به احساس گلها کنیم

رفتم کنار پنجره که گلها رو تماشا کنم.

خوشگلک ها اینقدر خوشحال بودن که حد نداره ..... خوشی اشون رو حس می کردم. انگاری دارن دسته جمعی آواز می خونن و دست تو دست هم می رقصن، شاید یه جور رقص محلی !!!! رقص بارون ، جشن طراوت ، پایکوبی تازگی ، آواز شکفتن، طرب نو شدن.....

اینها واسه اینکه لبریز بشی از شادی کافی نیست؟

خوش به حال گلها ، نه .... اصلا خوش به احساس گلها، خوش به طراوت گلها،....

جای بیدهای مجنون و کاج مجنون دیروز بعد از ظهر اینجا هم خالیه ...

قربون خدا برم با این کارهای خوشگلش



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

دوست داشتن از عشق برتر است

چهارشنبه 11 آبان 1384  ساعت: 01:11 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

امروز می خوام یه مطلب زیبا از دکتر شریعتی بنویسم.

دوست داشتن از عشق برتر است 

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در تماس است اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند...اما دوست
داشتن با این حالات نا آشنا است.دنیایش دنیای دیگری است.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن در اوج
معراجش از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق میبرد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در
 دوست می بیند و می یابد.
عشق یک دروغ بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی...بی انتها و مطلق
...
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر...
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال
پایدار و سرشار اطمینان.

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه
بیشتر تشنه تر... عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر و دوست داشتن نوتر میشود...

روحش شاد و یادش گرامی



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:چهارشنبه 11 آبان 138401:11 ق.ظ

علیرضا و عمو محمود !!!

سه شنبه 10 آبان 1384  ساعت: 05:11 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

جای بسی خوشحالی است که برادر های من از این خاطره نویسی من استقبال کرده اند و از من می خواهند خاطرات آنها را نیز نقل نمایم!!!
این که برادر هایم چی میگن خودش چند تا خاطره است .... مثلاً سعید از اینکه هیچ خاطره ای از "این همه سال تحصیل" ندارد احساس پوچی می کند و اسم خاطره که می آید عمیقاً به فکر فرو می رود!
برای شروع از خاطره ای از علیرضا برادر کوچکترم شروع می کنم و برای اینکه بهتر متوجه بشیم که اوضاع از چه قرار است کمی از روحیات او را برایتان باید بگویم.
علیرضا یکسال و نیم از من کوچکتر است و او هم هم دانشگاهی من است (بود) و در رشته سخت افزار تحصیل می کند. رضا هم همانند سعید "گاهی" به بعضی از کلاس ها می رود. (همه کلاس ها را می پیچاند و یا دودر می کند.) کمی هم شیخ است!! (نه از نوع خشک!) مثلاً اگر برای من یک سئوال دینی پیش بیاید حتماً آنرا از علیرضا خواهم پرسید ولاغیر. در واقع او مذهبی اعتقادی است و نه مذهبی سنتی!
(علیرضا برای همین توضیحات اضافه گردنم را خواهد شکست !! یکی به من کمک کنه!!! !!!)
چند وقت پیش رضا برای رفتن به کلاس!!!!!!! به دانشگاه می رود بقیه خاطره را از زبان خودش نقل می کنم :
توی سالن مهندس محلوجی را دیدم او که مرا خوب می شناسدبه من گفت: آقای ...! تخته پاک کن و ماژیک بیار ! بدو!!
من هم اطاعت امر کردم و و قتی برگشتم از دور دیدم که ردیف آقایان کاملاً پر است و چند تا از آقایان هم بیرون ایستاده اند بنا براین قصد کردم که من هم به کلاس نروم اما ماژیک را که باید می بردم!!!
در کمال آرامش پا به کلاس گذاشتم و گفتم : استاد بفرمایید ...
که ناگهان استاد با دیدن من فوراً گفت : آقای ... همون جا بشین .... (وبا دست اشاره کرد به یک صندلی خالی که در اولین ردیف "کنار دست خانم ها " قرار داشت.)
من را می گویی تا بنا گوش سرخ شدم و سریع از همان جا برگشتم .... ناگهان صدای شلیک خنده ای کلاس ر اتکان داد.... حسابی ضایع شده بودم ....


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

من و عمو محمود (۲)

دوشنبه 9 آبان 1384  ساعت: 02:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

دومین درسی که با مهندس محلوجی داشتم، مدار منطقی بود. همه می دونن که مهندس سر این کلاس خیلی سخت گیر تر از همه کلاس هایش است و اگه کسی خدای نکرده دیر برسه و خدای نکردهبخواهد که بعد از مهندس وارد کلاس بشه، بعد از آن جلسه باید درس را حذف کنه!!! پس همان بهتر است که اگر کسی روزی دیر به کلاس منطقی رسید اصلا قید کلاس را بزنه.
من هم سر این کلاس قید شیطنت را زده بودم و مل بچه های مثبت فقط درس گوش می دادم!!! (تازه کلاس ما هم حسابی خلوت بود و شیطنت در چنین کلاسی جرات فیل می خواست!)
القصه روزی از روزها، من آخر کلاس نشسته بودم (دوستان نازنینم که ردیف جلو برایم زنبیل می گذاشتن با من این درس را نداشتن) و به سختی جزوه بر می داشتم .... یکی از روزهای گرم و بهاری کاشان بود ... کم کم خورشید بالا و بالاتر می آمد و اشعه های خود را از پنجره های بدون پرده کلاس به داخل کلاس هدایت می کرد... تا اینکه قدم بر سر من گذاشت و جزوه هایم را روشن کرد!!! و من در زیر نور آفتاب می پختم !!!!
چند دقیقه بعد، تحملم تمام شد وخیلی آرام بلند شدم و خیلی خیلی آرام کمی آنطرفتر روی صندلی دیگری نشستم.
یکی دو دقیقه بعد آفتاب پیشروی نمود و لیلا که قبلا کنار دست من نشسته بود مجبور به ترک صندلی اش شد و آمد و یکراست کنار من نشست .... ولی قسم می خورم که هیچ کدام ما هیچ نگفتیم .
ناگهان استاد که مشغول حل مسئله بود برآشفت و اسم مرا صدازد ...: "خانم ...."
با تعجب گفتم : بله استاد؟
و او خشمگینانه پرسید: به چی می خندی ؟....
- استاد من نخندیدم ....
-بلند شو بیا جلو کلاس بشین...
خدایا من اصلا نمی دانم چرا سر کلاس این استاد باید مثل برق گرفته ها باشم....
با دلخوری بلند شدم و رفتم جلوی کلاس نشستم....
لبخند ملیحی!!!!!!!!!! بر لبان استاد نقش بسته بود!!!!
 


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

من و عمو محمود (۱)

یکشنبه 8 آبان 1384  ساعت: 12:10 ب.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

یکی از جلسه های بعد از حذف و اضافه بود و کلاس اسمبلی مهندس محلوجی حسابی شلوغ شده بود. من تخمین می زنم که آنروز حدود 150 نفر سر کلاس بودند... جا برای نشستن به سختی پیدا می شد اما دوست های نازنینم برای من در نزدیکی مقر استاد، (ردیف دوم) صندلی رزرو کرده بودند(زنبیل گذاشته بودند). (نمی دانم این از خوش اقبالی من بود یا بد اقبالی !!!)
القصه آقای مهندس که واردشد و کلاس را چنان شلوغ بدید!! قصد کرد که کوئیزکی (کوئیز کوچک) از ما بگیرد شاید حال همه را در قوطی نماید و همین اول ترمی زهر چشمی هر چند کوچک!!! گرفته باشد.
همین که این کلمات "برگه ها را آماده کنید..." از دهان مبارک استاد بیرون بیامد، فریاد دانشجویان جملگی، بر هوا برفت. ولی مهندس کوتاه نیامد و همچنان صورت مسئله را گفت و زمانکی داد تا برنامه را بنویسیم و بفهمیم که هیچ نمی دانیم!!!! بعد از دقایقی چند، زمانک ما پایان یافت و یکی از آقایان برای قربانی شدن... ببخشید درس جواب دادن پای تخته احضار گشت. و استاد از گرفتن برگه ها از ما صرفنظر نمود.
از آنجاییکه من این برنامه را نوشته بودم و به خودم غره شده بودم یک کنفرانس دو نفره با شرکت خودم و مریم(دوست جونم) ترتیب دادم و از قضا در حین کنفرانس مریم به یاد آورد که من به چه کلمه ای حساسیت دارم (این کلمه از دهن استاد خارج شد و فیل مریم یاد هندوستان کرد)
چشمتان روز بد نبیناد!!! مریم شروع به نوشتن این کلمه روی برگه های امتحانی و جزوات من نمود! و من شروع به خفه نمودن مریم!!!!
در همین بین استاد نام مرا فریاد برکشید ............
و من همانگونه که دست بر گلوی مریم داشتم ندای او را پاسخ گفتم ....
و استاد همانگونه خشمگین امر کرد که :
برو ته کلاس بشین...
و من چشمی گفتم و اطاعت امر نمودم....
جزوه هایم را برداشتم و خود هجرت نمودم و بدین سان به کورترین نقطه کلاس که نه صدای استاد شنیده می شد و نه تصویر تخته دیده، تبعید بگشتم...
 


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:یکشنبه 8 آبان 138404:10 ق.ظ

آبجی کوچیکه و دل تنهاش ...

جمعه 6 آبان 1384  ساعت: 02:10 ق.ظ

نوع مطلب :حرف های تنهایی ،

سلام به همه ی دوستای عزیز آره بازم آبجی كوچیكه اومد! بعد از كلی وقت اومد! دل كوچیكه آبجی گرفته ، كسی نیست كه آبجی رو بغل كنه و آبجی زار زار گریه كنه؟ آخه آبجی فكر می كنه تنها شده ! می دونید چرا؟ چون دیگه مثل قبل ها سه تا كله پوك نیستند كه بخندند به همه ی سختی ها! چون دیگه مثل قبل ها لطیف نیستند! چون دیگه یادشون رفته با بزرگ شدن آدما ، چیزی عوض نمی شه! ، جز اینكه پر گناه تر می شیم! جز اینكه دلتنگ تر می شیم! چز اینكه از هم دورتر می شیم! جز اینكه بدبخت تر می شیم! آره، آبجی نمی خواد بزرگ شه ! چه كنه؟ یكی بهش بگه باید چی كار كنه! بیاد و بگه ای آبجی بچه ننه! بگه ای دیوونه ! بگه... ، اصلا هرچی دلش خواست بگه! ولی فقط به آبجی نگه كه این رسم زمونست تو هم باید بزرگ شی! آبجی نمی خواد ..... نه، دوست نداره! آبجی غمگینه... هنوزم كسی نیست كه آبجی رو بغل كنه؟


نوشته شده توسط:آبجی کوچیکه

ویرایش:--

کوفه...

دوشنبه 2 آبان 1384  ساعت: 01:10 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

همینطور که به نجف نزدیک تر می شدیم .... تنها چیزی که توجهم را بیشتر جلب می کرد نخلستان های کوفه بود.

نخل هایی که روزی به دست ابر شیر مرد تاریخ اسلام آبیاری می شدند

شیر مردی که راز دل پر دردش را به چاه می گفت

باز دلم گرفت

از این همه نا مردمی

این همه جور و جفا

این همه تنهایی .........

و باز انگار صدایی طنین انداز شد ....

فزت و رب الکعبه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:چهارشنبه 4 آبان 138401:10 ق.ظ

شیطان

شنبه 30 مهر 1384  ساعت: 09:10 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

چند وقت پیش یکی از دوستان مطلبی رو برام ارسال کرده بود که به نظرم خیلی زیبا اومد / البته نمی دونم کسی که این مطلب رو نوشته کیه تا کپی رایت رو رعایت کنم .... به هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

فامیل های قجری مامان وبابا (۲)

پنجشنبه 28 مهر 1384  ساعت: 03:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات ،

خب گفتم که فامیل های قجری خیلی دوسداشتنی هستن ..... البته من فکر می کنم چون خیلی تو پر و فهمیده هستن و صد البته بی شیله پیله /

بگذریم /

وقتی قرار است یکی یا یه خونواده (در هر صورت هیچ فرقی نمی کنه) از این اقوام برای بازدید یا احوالپرسی یا سنت خوب صله ارحام به دیدن ما بیان ... رعایت چند مورد الزامی است :

۱. شیشه ها باید چنان تمیز باشند که انگار خونه اصلا شیشه نداره

۲. حیاط باید حتما حتما شسته بشه ...... حتی اگه برف بیاد.

۳. هیچ چیز اضافه ای کنا جا کفشی نباشه حتی اگه اسمش کفش کوهنوردی باشه! و خصوصا اگه کفش کوه باشه !!!

۴. بابا یا باید ماشینش رو بشوره یا اینکه نذاره تو پارکینگ ....

۵. خلاصه همه چیز باید مثل اینکه شب عید شده و خونه تکونی می کنیم .... مرتب بشه .

.....

موقعی هم که این فامیل ها می ان شروع می کنن و از اولین نفر فامیل تا اخرین نفری رو که ما ازشون خبر داریم یکی یکی احوالپرسی می کنن. حتی یه نفر رو هم از قلم نمی اندازن . از این اخلاقشون خوشم می اد .... خیلی با معرفتن .... به یاد همه ی اونهایی که نمی بیننشون هستن. تازه بین صحبت هاشون مرتب از سن و تحصیلات تک تک ما می پرسن و هی می گن: هزار ماشالا به این بچه های دسته گل و با تربیت !!!!!!!! خدا حفظشون کنه .....



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:پنجشنبه 28 مهر 138404:10 ق.ظ

استاد هانی هم یادمانه رو می خونه!

سه شنبه 26 مهر 1384  ساعت: 04:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

این خاطره ی من مربوط میشه به بعد از فارغ التحصیلی ام !!! یه روز بهاری که به بهانه ی جایزه گرفتن رفته بودم دانشگاه برای پرسیدن سوالاتی که در تخصص استاد هانی است، به صف مراجعینش پیوستم، همین که استاد سرش را بلند کرد و نگاهش به من افتاد لبخندی زد و با اینکه نوبت پاسخگویی به من نرسیده بود، فورا ازم پرسید: ببینم خاطرات شماست که روی سایت یادمانه است؟
با نهایت تعجب و خجالت (به خاطر برخی خاطره های خفن!!!!) گفتم: نه همه اش ... دو - سه تاش(دروغ که کنتور نمی اندازه!!!)
استاد هانی با همون متانتشون (ما که اصلا اهل هندونه پیاده کردن نیستیم!) گفتند که: بله ... درسته .... چندتاش.
یه حسی امر می کرد که مقصر را شناسایی کنم و در اولین فرصت حساب کسی رو که آمار من رو دست استاد ها میده.... تسویه کنم... برای همین با حفظ آرامش از استاد پرسیدم :ببخشید .... ولی میشه بگین کی به شما گفته که اینا خاطرات منه؟
و آن گاه .... استاد نگاهی انداخت برمن... عاقل اندر سفیه!!! وفرمود: کسی نگفته،... از این کلمه ی "خان داداشم" راحت میشه فهمید که نوشته های شماست!!!!!!!!

هیچ کس حق ندارد به مخیله اش راه دهد که من یا خاطره هایم تابلو هستیم!!!!!!!!



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

فامیل های قجری مامان وبابا (۱)

دوشنبه 25 مهر 1384  ساعت: 12:10 ب.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

شاید یکی از بامزگی های زندگی رفت و آمد با فامیل های قجری مامان و بابا باشه. هم فامیل مامان از طرف پدر و هم فامیل بابایی از جانب مادری!!! البته مامان از طرف مادر هم یه عالمه فامیل قجری تر!!! داره که البته اونها رو هم تو این دسته بندی به حساب میارم.

البته سوء تفاهم نشه .... اینا از نوادگان ناصر الدین شاه قاجار نیستن، بلکه اخلاق و رفتار و طرز گویش و خلاصه کلاس و وضع مالی اشون من رو یاد شاهزاده های دربار می اندازه. این دسته از فامیل ها آدم های شریف و توپری هستن و فوق العاده دوستداشتنی. شاید هیچ کس به اندازه مامان و بابای من توی فامیلشون پیرزن های با کلاس و آدم های تحصیلکرده نداشته باشه.... اون همه پیرمردهای فرنگ رفته که همه اشون عکسهای کراوات زده ی دوره ی جوونی اشون رو قاب کرده ان و نمی تونی سر در بیاری این بچه محصل بی نهایت مثبت کجا وایساده و عکس انداخته(لطفا از این موضوع که امروز دیگه کراوات داره به نماد اسارت و بندگی تبدیل میشه بگذریم و بذاریم فامیلهای قجری ما به کارشون برسن.....) .....

تازه برای اونهایی که به رحمت خدا رفته اند هم یکی از همین عکسها رو یا یه عکس چند سال قبل از فوتشون روکه با همین ژست با حال و البته با کراوات گرفته اند، برده اند و گذاشته اند توی مقبره (من فکر کنم لازمه ی قجری بودن داشتن مقبره ی خانوادگیه اما داشتن مقبره ی خانوادگی نشونه ی قجری بودن نیست .... البته از این بابت خوش به حالشون میشه چون هر کدوم از این فامیل ها یه مقبره با کلاس دارن و حداقل میدونن وقتی مردن قراره از کجا سر در بیارن .... و خیالشون راحته که 4 تا آشنا ماشنا دورشون رو میگیره و به هر حال سرگرمند....)

از موضوع اصلی دور نشیم .....

هر زمان که قراره یکی ... یا یه گروه از این فامیل های قجری بیان خونه ی ما یا اینکه ما یریم باز دیدشون .... محشری به پا میشه که نگو ....

ادامه دارد....



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

پسر خاله ...

یکشنبه 24 مهر 1384  ساعت: 11:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات ،

این پسر خاله خیلی بانمک و با مزه است. از اول که به دنیا اومده بود هوینجوری یه گوله نمک بود.....

پسر خاله .... پسر خاله ی من نیست ... پسر خاله ی فاطی است ... الان دیگه ۵ سالش  شده.

امشب توی مهمونی اینقدر زحمت کشید و خجالتمون داد که نگو...

پسر خاله عادت داره توی امور پذیرایی از مهمون ها صاحب نظر باشه .... من هم که عادت دارم به همه چی ایراد بگیرم و هی بگم اینو نمی خورم.... اون رو اینجوری بیارین .... چای پررنگه ... و خلاصه از این ایراد ها ....

امشب پسر خاله مدام بالای سر من بود و بالاخره از دست من صبرش لبریز شد و اومد بهم گفت: ببین ... بهتر از این نداریم ... می تونی بخور ...

نمی تونی بزن به چاک 



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:یکشنبه 24 مهر 138401:10 ق.ظ

دانشجوهام.....

پنجشنبه 21 مهر 1384  ساعت: 02:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشکده ،

دانشکده .....

کل فضایی که قراره دانشکده رو تشکیل بده، چند تا ساختمون قدیمی و نسبتا کوچیکه .... شاید هم به نظر من که دانشگاهمون نه سر داشت و نه ته کوچیک میاد.

از در که وارد میشی کلاس ها در دو طبقه پشت به آفتاب کویر ایستاده اند و  سایه ی بلندشون مسیر عبور رو دلپذیر می کنه .... اونوقته که درخت های کهن و بلند جلب توجه می کنن و طنازی....

یرای اینکه خوابگاه و سلف سرویس رو ببینی کافیه که یه کم سرت رو به چپ بگردونی .... خب خیلی جاهای دیگه هم رسمه که خوابگاه فقط ۱۰۰ متر با کلاس ادم فاصله داشته باشه .... کمترین مزیتش اینه که دیر رسیدن رو به حداقل می رسونه. تازه ... مسئول خوابگاه میتونه با یه دوربین شکلری خیلی معمولی کنترل خوبی روی کلیه ی اتاق ها داشته باشه ...

 

من (استاد)....

یه استاد کوچولو که از وقتی از در دانشکده که توصیفش رو گفتیم میره تو .... دیگه میشه سیندرلا ...

دانشجوهام .....

این موجوداتی که کلاس من رو تشکیل میدن ...دختر هایی هستند عموما از خودم قد بلند تر و درشت هیکل تر و با اینکه سنشون از من کمتره .... از من مسن تر نشون میدن. البته اگه جانب انصاف رو داشته باشیم بعضی هاشون انقدر ریزه میزه هستن که حس می کنی بچه مدرسه ای اند.

بزرگترین حسنی که دانشجو ها دارن اینه که بچه موش های سیندرلا هستن و سیندرلا تمام مدتی که سر کلاسه باهاشون شاده و میگه و می خنده و به هم دیگه انرژی میدن.

رئیس دانشکده ....

کاملا منطبق با الگوی زن بابای سیندرلا ....

البته به همراه یک عینک اضافه

معاونین .....

بدون هیچ گونه کم و کسری نسبت به نا خواهری های سیندرلا .... یکی چاق و قد کوتاه و دیگری لاغر و قد بلند و زشت .... البته مثل کارتون سیندرلا کوچیکتره قابل تحمل تره ....

مهندس اسماعیلی ....

حامی و راهنمای من و البته مشاور اعظم من وقتی که کم میارم از این همه مشکلی که رو سرم خراب شده



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:پنجشنبه 21 مهر 138402:10 ق.ظ

خواستگار آقای توکلی!!!

یکشنبه 17 مهر 1384  ساعت: 11:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

آخرین ترمی که در دانشگاه بودم، آقای توکلی زحمت کشیدند و حل تمرین ریز پردازنده رو عهده دار شدند. قبل از اینکه این خاطره رو نقل کنم از ایشان تشکر می کنم و بعد هم معذرت خواهی ....
اما این خاطره :
به همراه لیلا داشتیم راهرو ی دانشکده فنی رو به مقصد کلاس حل تمرین ریز طی می کردیم که روبروی در دستشویی ویژه آقایان چشممان افتاد به یک دختر خانم از همکلاسی ها. (اجالتاً این خانم را لوسی بنامیم .... چون از ذکر نام اصلی ایشان معذورم!) احساس کردم یه علامت تعجب بزرگ روی پیشانی هر دو ما نقش بست چون قبل از سلام و احوالپرسی با نهایت تعجب ازش پرسیدیم: واسه چی اییییییینجا وایسادی؟
لوسی خانم بدون اینکه طفره بره فوراً گفت: خب منتظرم... توکلی رفته دستشویی واستاده ام برگرده......یه نظر ببینمش !!!!!!!
من و لیلا که تو باغ نبودیم، این حرف را به شوخی گرفتیم و زدیم زیر خنده ... ولی عصبانیت و چشمان قرمز لوسی به ما فهماند که بیخود داریم می خندیم و گویا موضوع جدی است!!!
برای همین بدون حرف اضافه خودمان را داخل کلاس پرت کردیم! (کنایه از با عجله داخل کلاس رفتن است.!!!) و برای مدتی هیچ نگفتیم (نتونستیم بگیم) چون واقعاً قدرت تکلم نداشتیم ... یک توده افکار قروقاط!! به سمت کله ما از جانب غربی! حمله ور شده بود!!
آیا براستی لوسی عاشق شده است؟ آیا او علیرغم موقعیت خانوادگی که دارد قصد خواستگاری کردن از یک پسر یه لا قبا را دارد؟ چرا توکلی ؟ آیا .... و آیا ....
همه ی این مجموعه افکار مانع حرف زدن ما بود تا اینکه فکری که به ذهن من رسید...... (و صد البته نا معقولترین فکر!!!) این بودکه برای لوسی و یا شاید آقای توکلی آستین بالا بزنیم.!!!! یکی نبود به من بگوید آخه به تو چه !
جالب اینکه لیلا هم با این فکر احمقانه موافقت کرد و جالبتر! اینکه لوسی با شنیدن این خبر گل از گل اش شکفت و قند ها توی دلش آب شد!!!! براستی به خودم ایمان آوردم "که عقل کل تشریف دارم."
ولی آخه چطوری؟ ... فکر آن را هم کرده بودم، یه نفر باید سفیر محبت !!! می شد. اما کی؟ کی حاضر می شود یه طوری خبر را به گوش توکلی برساند ...
قرعه به نام خان داداشم افتا د. بیچاره سعید همیشه در هچل کار های من گرفتار است. ! چه می تواند بکند؟ خان داداش است و بار هزار مسئولیت بر دوشش!!
از همان روز من "نفس" لقب گرفتم !!! چون لوسی مرتب به من می گفت: "نفس من بیدی!!!" . و من همواره در این اندیشه که اگر در کارم موفق نشوم، لوسی قصه ما دق خواهد کرد!!! به سر می بردم!
همان شب آرام آرام موضوع را از همان ابتدا که برای شما گفتم ... برای سعید هم گفتم ... و در آخر وظیفه خطیر سعید را در این ماجرا یاد آوری اش نمودم ولی سعید زیر بار نمی رفت ....
القصه با هزار خواهش و تمنا و وعده و کلک!! (از قبیل : ثواب دارد ... جای دوری نمی رود ... فکر کن خودت عاشق شده باشی ... ) به سعید گوشزد کردم که یه دختر خوشگل و پولدار توکلی رو میخواد!!! شاید همین یه دفعه شانس در خونه ی توکلی رو بزنه ها! ... این شانس را از ایشون نگیر!
سرتان را درد نمی آورم .. با هر زبانی بود سعید راضی شد که به واسطه یکی از دوستان مشترک خودش و آقای توکلی (که اتفاقاً او هم سعید نام دارد.) موضوع را به گوش توکلی برساند و نظر او را در مورد این وصلت جویا شود!!...
آنطور که به اطلاع من رسید دومین سعید از این سوژه سر کیف آمدو مدت مدیدی به مسخره کردن و خندیدن به این ماجرا پرداخت ولی در نهایت قول داد که سریعاً موضوع را به آقای توکلی اطلاع بدهد و قبل از آن خواهش کرد که یک نفر برایش روشن کند این دختره! برای چی از این "کچل!" خوشش اومده؟؟؟؟؟؟؟(من بی تقصیرم چون بنا بر وجدان و امانتداری !!! فقط عین ماجرا را نقل می کنم.!!!!!!!!!)
من هم به سرعت خبر را به گوش لوسی رسوندم و جواب این بود که : ای بابا ..... باکلاستر از کچل ریش پروفسوری که مثل "فابین بارتز" باشه کجا پیدا میشه؟!؟!؟!؟!
کلاغ ها خبر آورده اند که دومین سعید نیز با شنیدن این ادلّه ی محکم !!! تصمیم گرفته که سر خود را از ته بتراشد و ریش پروفسوری بگذارد و به فابین بارتز !!! اقتدا نماید ... بلکه شانس در خانه او را هم بزند .... مگر این کار چقدر خرج بر می دارد؟ در عوض یک عمر با پولهای پدر زنت !! حال می کنی !!!
بعد از اینکه دلیل ماجرا هم مشخص شد، همه جزئیات به سمع آقای توکلی رسید ...
جلسه ی بعدی کلاس حل ریز من منتظر عکس العمل آقای توکلی بودم و در کمال تعجب دیدیم که آقای توکلی ریش پروفسوری اش! را زده و به کلاس آمده .... این کار ایشان به نظر من به معنی پاسخ منفی بود !!!! ودیگر اینکه مطمئن شدم که در عصر اطلاعات و سرعت زندگی می کنیم!!!
القصه ... همان شب هم سعید به من خبر داد که جواب توکلی منفی است و او قرار ازدواج با کس دیگری گذاشته! (من که می دانم این کلک ها را فقط پسرها بلدن!)
اعتراف می کنم که من کوتاه نیامده بودم(نفس خوبی بیدم!) و می خواستم خیالم راحت بشه (مطمئن بشم که لوسی طاقت شنیدن این حرف را دارد.).... برای همین با یکی از دوستان نزدیک لوسی مشورت کردم و خواستم بدانم که اگر خبر جواب نه را به لوسی بدهم پس می افتد یا نه!!!
در کمال ناباوری من دوست لوسی پرده از راز بزرگی برداشت: و آن اینکه : پدر و مادر لوسی برای این تک دخترشان آرزوهای بزرگی دارند و اصلاً لوسی کسی نیست که روی حرف خانواده اش حرف بزند ... جرات کردم و در مورد علاقه او به آقای توکلی هم پرسیدم، جواب میخکوبم کرد:
ایمان سر کاری!!!
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت در کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکنید، حتی اگر پای محبت و وجدان و ... ومرگ و زندگی یا هر چیز دیگری در میان باشد.


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:پنجشنبه 21 مهر 138402:10 ق.ظ

نیروی من !!!

شنبه 16 مهر 1384  ساعت: 10:10 ق.ظ

نوع مطلب :عمومی ،

اگر دوباره قلم دستم گرفتم تا بنویسم، فقط به خاطر گل روی یه دوست است که خاطرش برام عزیزه .... اگر نمی گفت، اگه نمی خواست، اگه قلمم رو دوست نداشت، شاید دیگه هرگز توی وبلاگم هیچی نمی نوشتم....آخه می دونین.... به نظر من .... و خیلی از آدم های دیگه ... اولین کسی که برات راجع به یه مطلب بگه و طوری بگه که انگار حرف دل خودته، همیشه به یادت می مونه و میره قاطی خاطره هات...هم حرفاش، هم ....
مادرم همیشه حرف قشنگی می زنه: میگه همه آدم ها تشنه ی محبت اند.... اگر در برابر هر ناملایمتی از روزگار به زمونه محبت کنی، برنده ای .....
اما به نظر من توی این دنیاکه همه ماشینی شده اند، هیچ کس اعتراف نمی کنه که چقدر تشنه ی محبته، ولی هر کس رو که بگی، طبق غریزه ای که داره به طرف محبت کشیده میشه... خواه ... یا ناخواه...
چیزی که من نمی دونستم و باید می آموختم، این بود که همیشه حقیقت آن چیزیه که قلب آدم بهش ایمان داره ... و قلب آدم همیشه ازت می خواهد که عمیق ترین محبتت رو حتی از دشمنت دریغ نکنی...."حتی از دشمنت".
مادرم دوستی داره که یه بار سه سال پیش بهم گفت: من حتی دشمنم رو هم دوست دارم.... سه سال است که هر وقت می بینمش یاد این جمله اش می افتم و بیشتر عاشق مرامش میشم. چون همه این نیست که "برا کسی تب کنی که واسه ات بمیره! " گاهی میشه حتی برا کسی مرد که حتی حاضر نیست بگه که شریک غمته.
حالا دیگه بر این باورم که اگه همه ی این آموزه ها و دانسته ها را یه جا جمع کنم و به کار بگیرم، نیرویی مافوق بمب اتم خواهم داشت.


نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

ابجی کوچیکه و شل

پنجشنبه 14 مهر 1384  ساعت: 01:10 ق.ظ

نوع مطلب :ابجی جونام! ،

سلام سلام!!!
خوبین همگی؟!!
آره خودمم آبجی كوچیكه!!!
بابا كجاین كه دلم واسه همتون تنگیده.
امروز اومدم از شل سیلور استاین براتون بگم. اون یه شاعر آمریكایه و شعرهاش خیلی باحاله !
حتماً كتاباشو بخونین! نمی دونم من كه شعراشو می خونم یه حالی می شم!
چیه خب ! من غیر از شیطنت كارای دیگه ای هم بلدم.

این یكی از شعراشه:
::THE THINGS I DIDN'T SAY::
وقتی كه چمدونـت رو بستـــی كه بری، مـن نگفتم: این كار رو نكن!! من نگفتــم: برگرد پیــش من عزیـــــزم، بیا و یـــــــك بار دیــگه من رو امتـحان كـــــــن. وقتــــی پرسیـــد: دوستـــش دارم یا نـــه؟ من فقــــط به اون نگاه كردم!! اون رفـــــت و الان توی گوشـــــم می پیـــــــچه "اون چیزهایی رو كه نگفتم" من نگفتـم: منــو ببخـش چـون نصف اشـتباها مال من بود. من نگــفتــــــم "مـا دوبـاره سـعی میكنیــم" چون چیزهایی كه ما می خوایم عشـــق، وفاداری و زمان هست. من گفتـــم: "ایـن راهیــــه كه تو میخـــوای مــن جلـوتـــو نمــی گـیــــــرم". اون رفت و من الان می شنــوم،همـــــه "اون چـیـزهایی كـه نگفـتم". من نگفتم پالتوت رو بگـذار كنار، الان یه قهـــوه درست میكنم و با هــــــم صحبـت میكنیــم، مـن نگفتــم راهی كه میخـوای بری طــولانیه، تو هـم تنهایی و جاده بی انتها. من گفتم: خداحافـــظ شانس به همرات، به سلامت، و اون منـو ترك كرد .اون منـــو تـرك كـرد تا زندگی كنم با هـمــه "اون چیزهایـی كـه نگفـتـم". من اونو تو آغوشـــــم نگـرفتم و اشــك هاش رو نبوســـیدم،من نگفتم زندگیم بی معنی میشه اگه تو در كنارم نباشـــــی، من فكر كـــردم به كارهایــــــی كه میشــه كرد، وقــتــی كــه آزاد باشـــم. ولـی امـروز كاری كه می كنم شنیدن همه "اون چیـزهاییه كـه نگفـتـم".
خب شل اینه دیگه
بازم می یام از شعراش براتون می نویسم! البته این شعرا رو وقتی به انگلیسی بخونی بیش تر حال می ده
قربونه همگی. ما مخلصیم " آبجی كوچیكه"



نوشته شده توسط:آبجی کوچیکه

ویرایش:پنجشنبه 21 مهر 138402:10 ق.ظ

خدایا

چهارشنبه 13 مهر 1384  ساعت: 02:10 ق.ظ

نوع مطلب :خدایا ... ،

ای خالق عشق،‌ای دوستدار پاکی،‌ای فروزنده ی عشق پاک،‌ای خدای بزرگ....

مدت هاست به دنبال فرصتی هستم که بی توجه به خجلتی که از روی تو دارم جرات کنم و مخاطب قرارت دهم،‌ جرات کنم و حرفهایم را با تو بگویم .... بی انکه رازم فاش کنی و ایمان دارم که آبرویم نخواهی برد .....

این بنده ی خجول رو سیاه روی به سوی تو دارد و امید بخشایش از تو.

 بار پروردگارا!‌ نمی دانم کدام عملم را شفیع قرار دهم تا مرا از درگاهت نرانی،‌ ولی آنقدر بر درگاهت منتظر خواهم ماند و التماس خواهم کرد که دستگیرم شوی و یا توبه ام بپذیری و یا اینکه جانم بگیری .... اما خدایا عاجزانه از تو می خواهم که تا دستم نگرفتی و توبه ام نپذیرفتی،‌ جانم مستان ..........

خدایا اگر چه از لطف و کرمت به دور است .... اما اگر بخواهی هر آنقدر که از فرمانت روی گردان بوده ام به من بی توجه باشی،‌ در آتش دلشکستگی که از قهرت افروختنی است،‌ خاکستر خواهم شد .....

اما من هنوز امیدوارم .... امید دارم به رحمانیتت و اینکه تو رحیمی ....

بار پروردگارا ....

روز ها و ساعت ها می گذرد و و من همچنان با کوله بار سنگین گناهنم در کوچه های گمراهی و زیر آفتاب جهل ،‌ راه به جایی نمی برم ........

خدایا دستم بگیر و راه را نشانم ده  ...

خدایا دستی بر قلب زنگار گرفته و چهره ی غبار آلوده ام بکش و تا زهر خستگی از جانم بیرون شود ....



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:--

آبجی کوچیکه

دوشنبه 11 مهر 1384  ساعت: 09:10 ق.ظ

نوع مطلب :ابجی جونام! ،

هه هه هه ، سنام (فراتر از یك نام)
این نوشته هایی كه می بینید این دفعه از ایمانا نیست!
تعجب نكنید! این آجی كوچیكست كه داره می نویسه!
دوستای عزیز دیگه شما ایمانا رو این جا نمی بینید، آخه اون می ترسه ،
از چی ؟ این كه معلومه از ترس جونش.
چرا جونش؟ هه هه خوب معلومه آخه من تهدیدش كردم . بهش گفتم اگه یه دفعه دیگه بیای تو وبلاگت شب میام خونتون انقدر باهم می خندیم كه از خنده بمیری!
حواستون رو جمع كنید هر كی اعتراض كنه همین بلا سرش میاد!!!!!!!!!
دیروز اگه قیافه ی ایمانا دختر بابا رو دیده بودید وقتی كه زیر شكنجه های من داشت آی.دی و پسشو به من می داد اون وقت تهدید منو جدی می گرفتید.
چی؟ باور نمی كنید؟ می خواین یه كم از شكنجه ها رو براتون نقل قول كنم. حواستون باشه خودتون خواستین ها . بعدش نگین چه صحنه های فجیعی بود ها.
ایمانا : نه ه ه ه . تو رو خدا بس كن! نه . دیگه بسه!
آجی كوچیكه: زود باش ! یا آی. دی و پستو می دی یا جونتو می گیرم! فهمیدی؟!
ایمانا : خواهش می كنم! تو كه می دونی وبلاگم همه ی جونه منه. اگه آی.دی و پسشو از من بگیری، جونمو گرفتی!
آجی كوچیكه : مثل اینكه فایده نداره. هان ؟ خیلی خوب یه جوك دیگه می گم.
ایمانا: نه ه ه ه !
آجی كوچیكه : یه روز به یه نفر.... ( از آنجایی كه نمی خواهم آمار خودكشی و تلفات بالا بره از گفتن بقیه جك معذورم!)
ایمانا:
آجی كوچیكه: حالا می گی یا نه؟؟
ایمانا : آره باشه من تسلیمم.
آجی كوچیكه: من می دونستم كه نمی تونی زیر شكنجه های من دوام بیاری.
ایمانا به طرف آیفون یک به یکی رفت كه راه ارتباط با شرکتشان است.

ایمانا: ههه ههه ، فكر كردی من آی. دی و پسمو به تو می دم؟
آجی كوچیكه: ایمانا می خوای چیكار كنی؟
ایمانا: الان رضا رو صدا می كنم!
آجی كوچیكه: نه ه ه ه، تو رو خدا ایمانا ! نه نه .
ایمانا : آی . دی و پس می خوای ؟ دختره ی .... ( از آوردن كلمات زشت به وبلاگ معذوریم)
وقتی خشانت (خشونت) كار به جایی نمی بره! بهتره كه ... .
آجی كوچیكه: نه ایمانا تو كه انقدر بد نبودی. تو كه به آجی هایی مثل من رحم می كردی.
این جاش یه ذره ایمانا دلش به رحم می یاد. اینو از قیافش می شه فهمید.
آجی كوچیكه: من پشیمونم ایمانا منو ببخش!
ایمانا: باشه آجی جون. پاشو گریه نكن. الهی این ایمانا فدات شه . از دست من ناراحت نشو!
آجی كوچیكه: ایمانا جون باشه این دفعه رو می بخشمت ولی یه شرط داره!!!!!!!
ایمانا: چه شرطی؟ بگو عزیز دلم!!
آجی كوچیكه: شرط زیادی نیست ها!! ولی می شه آی.دی و پس وبلاگتو بدی به من؟
ایمانا: حتماُ ، آجی جون. چرا كه نه.
بازم ایمانا: بیا روی این برگه واست نوشتم.
و این طوری می شه كه من آی.دی و پسورد ایمانا را می گیرم و از امروز هر چند وقت یه بار مزاحم شما می شم.

من چاكر آجی بزرگه ( ایمانا ) هستم!
و مخلص همه اونایی كه می یان این وبلاگ رو می خونن!
قربان همه آجی كوچیكه!!



نوشته شده توسط:آبجی کوچیکه

ویرایش:چهارشنبه 27 مهر 138412:10 ب.ظ

مثل مرد!

دوشنبه 11 مهر 1384  ساعت: 03:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

امتحان طراحی و پیاده سازی ماشین ها داشتیم. یه درس مزخرف که با یه استاد فسیل شده ارائه می شد .... درس رو توی نیمه ی اول سال تحصیلی گرفته بودم چون بچه های دانشگاه عقیده داشتن توی این فصل از سال استاد بهتر نمره می ده .... من هم بهر امیدی حالا سر جلسه ی امتحان بودم.

هوا یه کم سرد بود ولی من به هوای اینکه امتحان بعد از ظهر است، لباس زیاد گرمی نپوشیده بودم.(از این بگذریم که من زیادی سرمایی هستم)
یه مدت که از امتحان گذشت، حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. انگشتام از سرما قفل کرده بود! و خودکار را نگه نمی داشت.(نوک دماغم که قرمز شده بود نقش یدر امتحان نداشت!!!) بد جوری هوس یه شیر کاکائوی داغ کنار شومینه ی خونه امون رو داشتم .... اما صد آه و دریغ و افسوس که دانشگاه خونه خاله نیست و باید با اعمال شاقه!!! درس خوند....
تو ذهنم راه های گرم شدن با کمترین امکانات رو مرور می کردم که یهو نگاهم افتاد به سعید که کاپشنش را پشت صندلی اش انداخته بود و با خیال راحت امتحان میداد. اولین فکری رو که به ذهنم رسید، عملی کردم....از این بیشتر طاقت سرما نداشتم.
مراقب را صدا زدم ... وقتی کاملا نزدیک صندلی من رسید بهش  گفتم می خواهم کاپشن داداشم را بپوشم،...البته برای صرفه جویی در مصرف انرژی این جمله رو خیلی تند گفتم و حتی دندون هام رو از روی هم بر نداشتم ....

 از نگاههای مراقب فهمیدم که متوجه حرف من نشده ولی حاضر نبودم توی این سرما حرفم را تکرار کنم، برای همین من هم زل زدم و مراقب را تماشاکردم. چند ثانیه بعد مثل اینکه مراقب متحول شده باشه (رویش کم شده باشه!) نگاه غضبناکی به من انداخت و گفت: هر کاری می خوای بکن!!!
من هم ت امراقب از کاری که کرده بود پشیمون نشده ...  با عجله رفتم بالا سر سعید و بهش گفتم: داداشی سردمه، کاپشنت رو بر داشتم!
هنوز سعید و مراقب و چند تا از دانشجو های سالن با تعجب من را نگاه می کردند! که من خوشحال از این گرمای تازه شروع به جواب دادن سئوالها کردم.
سئوالهای خودم را که جواب دادم به فکرم رسید جواب یکی دو تا از سئوالها رو هم به جای کرایه کاپشن سعید!! براش بذارم توی جیبش... اما هر چی جیبش را گشتم دریغ از یک تیکه کاغذ یا دستمال کاغذی سالم!! یا یه اسکناس !!! برای همین روی یکی از اسکناسهای خودم جواب یه سئوال رو نوشتم و برای سعید توی جیب کاپشنش گذاشتم!

یه قانون بزرگ اینه که موقعی که تقلب می کنید اصلا اطراف رو تابلو نگاه نکنید تا کسی به شما ظنین نشود ...

تبصره: کاپشن کرایه گرفتن جز تابلو بازی محسوب نمی شود.
وقتی خواستم برگه ام را بدهم، کاپشن سعید را هم تحویلش دادم و یواشکی بهش گفتم که چی تو جیبشه!!!!

ولی سعید در کمال آرامش بهم گفت که می خواهد "مثل مرد" بیافتد بنا بر این نمی تواند تقلب کند!



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:یکشنبه 24 مهر 138401:10 ق.ظ

خواهر و برادر

یکشنبه 10 مهر 1384  ساعت: 10:10 ق.ظ

نوع مطلب :خاطرات دانشگاه ،

یه صبح سرد از روزهای ماه مبارک رمضان بود و من وسعید (خان داداشم) داشتیم به سرعت توی مسیر منتهی به ساختمان ادبیات (هم اینک ساختمان قدیم) راه می رفتیم و به اتفاقی که آنروز صبح در راه دانشگاه برایمان افتاده بود می خندیدیم.
ساعت 9 بود و ماطبق معمول یکشنبه ها ساعت 8 کلاس مدار داشتیم!!! و برای همین باید عجله می کردیم!!!! البته این کلاس رو به خاطر حضور و غیابش می رفتیم ... بنا بر این چند دقیقه نشستن سر کلاس برای حاضری زدن کاملا کفایت می کرد ...

ولی از اونجاییکه در دیزی بازه .... حیای گربه کجاست .... نهایت سعیمون رو می کردیم که سر وقت !!! به کلاس برسیم.
القصه ... به کلاس که رسیدیم روی اولین جفت صندلی خالی نشستیم و فارغ از خیال کلاس به صحبت کردن و خندیدن ادامه دادیم. خندیدن و شلوغکاری من و سعید وقتی که کنار هم هستیم .... مثال زدنیه .... تقریبا یادمون رفته بود که سر کلاس نشسته ایم ...
حدود ده دقیقه بعد خانم بقل دستی ام بهم گفت: هیس بابا استاد از وقتی اومدین داره شما رو می پاد، اعصابش ریخته به هم، ده بار ماژیک از دستش افتاد.
یادم نبود که این استاد از اینکه یه خانم و یه آقا همدیگه رو خدای نکرده ببینن، قاطی می کنه چه رسد به اینکه اینطور مثل خواهر و برادر !!! با هم خوش و بش کنند!
در همین اثنا استاد بدون اینکه حضور و غیاب کند و زودتر از همیشه! کلاس را تعطیل کرد و یک نگاه غضبناک به ما انداخت و رفت.

صدای خنده ی من و سعید فضای کلاس رو پر کرد.



نوشته شده توسط:ایمانا

ویرایش:پنجشنبه 21 مهر 138402:10 ق.ظ

  • کل صفحات: 6
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو